دلتنگی مامانی
سلام قر بونت برم عزیزم
خیلی ذلم گرفته مامانی اخه همه دوستام با خاله نگین و متین جون عمو سامان همه دختر پسرها یک اتوبوس گرفتن رفتن شمال.میترا تلفن میزنه همش میگه جات خالی رومینا
. منم دلم میخواست که برم یاد 10 ماه پیش افتادم که رفتیم شمال بابایی نیومد اخه اصلا اهل این چیزها نیست که با بچه ها بیاد دوست داره تنها بریم ولی من جمع رو دوست دارم. بعد من با بچه ها رفتم اون موقع هنوز تو شکم مامانی نبودی کلی به ما خوش گذشت . عمو سامانت با متین هم بودن یادش به خیر.

من به خاطر تو رادوینم نمی تونم برم.از طرفی هم پدر بزرگ یکی از دوستای خانوادگیمون هم فوت کرده تو شمال هستن شاید به این بهانه برم پیش بچه ها.هنوز معلوم نیست ببینم میشه بابایی رو راضی کرد یا نه .
دلم نمی خواد روز جمعه تو خونه باشم


عکس پارسال هست اینجا همه فامیل هستیم 35 نفر بودیم بقیه پشت سرمون دارن میان
از بالا سمت چپ مامانی هست ببین چقدر لاغر بودم الان دیگه این مانتو تنم نمیره.بعد هومن دوست سامان بعد اشکان دوست عمو سامانت بعد شایان پسر دختر عمو مامان جون (مامان خودم) بعد عمو سامانت . متین دوست صمیمی خودمه پوری پسر عموم و خاله نگین و امید پسر عمه من هست
از پایین هم مهتاب مهسا خواهر متین و فرنوش دوست مهسا


دلتنگی مامانی
